چند هفته پیش مامان بزرگ دوست داشتنی همسری مریض شده بود و ما دعا می کردیم که حالش بهتر بشه ولی خدا خواسته بود که اونو ببره پیش خودش پیش دختر و پسرش که چشم براهش بودن. خدا رحمتش کنه و به همسری و مامانش صبر بده.
امروز فهمیدم بچه دوستم دخمله خیلی خوبه انشالله سالم و صالح هم باشه.
حالا از دیروز بگم که با اتوبوس داشتم بر می گشتم خونه . واقعا حس وطن بهم دست داد تا دم در راننده پر بود مثل همون که هر روز تو شهرمون می دیدم و به زور خودمو می چپوندم تو. باور کنین تا چندین ایستگاه مجبور شدم هی پیاده بشم تا بقیه پیاده بشن و دوباره سوار بشم چقدر دلم برای این صحنه ها تنگ شده بود از بس که سوار اتوبوس شدم که همه تو لاک خودشون بودن و سرشون تو کتاب و روزنامه یا اینکه یه هدفون گذاشته بودن تو گوششون ولم داده بودند نه لبخندی نه هیجانی نه پر خاشی که خان مواظب باش کیفت خورد به سرم . یا با یه ترمز ناجور راننده پرت بشم تو بغل کنار دستیم او هم دادش در بیاد حواست کجاست دختر و یا یکی ازت شماره بخواد که برسه به خدمت خانواده و تو هم حرصت در بیاد که مگه خدمت رسیدن به همین سادگیهاست. خلاصه کیف کردم دیروز نشاطم برقرار شد به جون شما.
می دونین کم کم صدای مامانم داره برا نی نی در می آید . هر بار که باهاش صحبت می کنم می گه چه خبر وقتی آنروز بهش گفتم یک کم چاق شدم زودی اولین چیزی که به ذهنش رسید نی نی بود. اما مگه می شه با این اوضاع و شرایط یک نی نی هم بیاد . مگه زندگی بدون نی نی چه کم داره؟ البته که کم داره که همون نی نی هست. اما باید بر احساسات غلبه کرد، حس لطیف مادریو این الفاظ شاعرانه و دلفریبانه مال زمانی هست که شرایطش هم باشه وگرنه وقتی نی نی بیاد ماورای مخارج که به قول قدیمیها انکه دندان دهد نان دهد و مال 1000 سال پیش بود و نه حالا، وقت می خواهد و نمیشه به نی نی بگی که بشین یک گوشه من کار دارم امتحان دارم پروژه باید تحویل بدهم ... . هنوز وقتش نیست. همسری هم که دیگه بدتر اصلا حرفشو نزن پیشش.
اما از یک طرف هم دارم دهه سوم زندگی رو شروع می کنم که خیلی خطری است. خودم هم موندم چی درست هست؟
عصر که داشتم از سالن ورزش بر می گشتم خونه یک پرنده رو دیدم که رو زمین افتاده بود طفلک اونم غافلگیر شده بود و دیشب یخ بسته بود.
خلاصه رفت روزگار خوش سبکی و حالا باید دو تا دو تا شلوار بپوشیم و چند تا پلور و کت سنگین و کلاه و شال و دستکش . یادم می افته یک جوری می شم غصه ام می گیره. از همه بدتر روزهای کوتاه و عصرهای دلگیر با صدای قارقار کلاغهاست.
پ.ن: امروز یک پیتزای حسابی پختم. خمیرش خیلی خوب در آمد . یک دستور خمیر جدید از اینترنت پیدا کردم خیلی خوبه. تازه یک چیز دیگه کشف کردم که اگه تو مواد پیتزا سیر و بادمجان اضافه کنی خیلی خوشمزه می شه. حسابی نهار خوردیم و یک دل سیر آخر هفته ای خوابیدیم. مخصوصا تو هوا ابری و سرد زیر لحاف بهترین جای دنیا می شه که بخزی توش. بعدشم تا الان داشتم سر یک مساله کلنجار می رفتم حسابی مغزم خالی شده. بهم اثبات می شه که دیگه ان مغز چند سال پیش رو ندارم. داره کم کم تهی می شه.
پ.ن 2: شکر خدا ما داریم عقب عقب می ریم بجای جلو رفتن . تنها وسیله ارتباط من با مامانم چت بود که الحمدالله پکیده. عصر می خواستیم دو کلمه حرف بزنیم که صد بار قطع و وصل شد حوصله ان بنده خدا هم سر رفت. تایپ هم که از حوصله ایشان خارج هست.
خدایا تمام پدر و مادر ها رو برای بچه هاشون حفظ کن. چفدر ما بچه ها باعث عذاب پدر و مادر مون هستیم.
چقدر آنها بخاطر بچه هاشون خودشونو به آب و آتیش می زنن. همه مامانها فداکارند. مخصوصا مامانهای خودمون بیشتر. بچه 50 و 60 ساله هم براشون بچه هستن. مثلا مامان بزرگ من هنوز هم نگران بابامه همش بهش می گه مواظب باش . اینو بخور اینو بپوش . خدایا چفدر دلم براشون تنگ شده.
