تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker خیلی دور خیلی نزدیک
ساعت حدود 8.30 بود با همسری نشسته بودیم و کیف یک روز تعطیل را در می اوردیم که ناگهان در گشت و گذار اینترنتی یک مطلبی رو دیدم که خبر از اتفاق ناگواری می داد که از ما پنهان کرده بودند. از چند روز پیش دلم گواهی می داد یک اتفاقی افتاده هر بار از مامانم می پرسیدم می گفت نه اوضاع خوبه اما هیچ وقت مامانم دروغگوی خوبی نبود ته صداش از لحن گفتنش می شد حدس زد ولی قبول می کردم یک بار هم به سرم زده بود برم فس بوکو چک کنم اما تو این چند روز خیلی گرفتار بودم نتونستم . اما امروز فهمیدم حالا مونده بودم چطور به همسری بگم. خیلی سخت بود .  ولی گفتم حالا امروز نه چند روز بعد یا 1 ماه بعد که می فهمید. 

چند هفته پیش مامان بزرگ دوست داشتنی همسری مریض شده بود و ما دعا می کردیم که حالش بهتر بشه ولی خدا خواسته بود که اونو ببره پیش خودش پیش دختر و پسرش که چشم براهش بودن. خدا رحمتش کنه و به همسری و مامانش صبر بده. 

+ نوشته شده توسط الهام در یکشنبه 17 آبان1388 و ساعت 0:50 |
الان تازه خونه رسیدم و دارم یک لیوان شیر داغ می خورم و خیلی لذت می برم. همسری گفت نبودی مامانت تماس گرفت. خیر سرم خواستم باهاش تماس بگیرم که دوباره زدن اینترنت و پوکوندن. داریم در حال حاضر چت می کنیم با هم و براش شکلک می فرستم. بنده خدا مامانم تو این مدت تایپش خیلی بهتر شده.

امروز فهمیدم بچه دوستم دخمله خیلی خوبه انشالله سالم و صالح هم باشه. 

حالا از دیروز بگم که با اتوبوس داشتم بر می گشتم خونه . واقعا حس وطن بهم دست داد تا دم در راننده پر بود مثل همون که هر روز تو شهرمون می دیدم و به زور خودمو می چپوندم تو. باور کنین تا چندین ایستگاه مجبور شدم هی پیاده بشم تا بقیه پیاده بشن و دوباره سوار بشم چقدر دلم برای این صحنه ها تنگ شده بود از بس که سوار اتوبوس شدم که همه تو لاک خودشون بودن و سرشون تو کتاب و روزنامه یا اینکه یه هدفون گذاشته بودن تو گوششون ولم داده بودند نه لبخندی نه هیجانی نه پر خاشی که خان مواظب باش کیفت خورد به سرم . یا با یه ترمز ناجور راننده پرت بشم تو بغل کنار دستیم او هم دادش در بیاد حواست کجاست دختر و یا یکی ازت شماره بخواد که برسه به خدمت خانواده و تو هم حرصت در بیاد که مگه خدمت رسیدن به همین سادگیهاست. خلاصه کیف کردم دیروز نشاطم برقرار شد به جون شما.

+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 21:16 |
88.8.8
+ نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 21:23 |
امروز خدا رو شکر بخیر گذشت. اولین لکچر از یک درسی که همش ازش واهمه دارم شروع شد. استاد یک خانم گلی است ازش خوشم امد ولی مثل اینکه حسابی گاوم دو گلو زاییده یکیش دختره یکیش پسر. کلاسهامون تو مین کمپس هست. تا حالا همه جای این دانشگاه رو ندیده بودم. عجب عظمتی برای خودش. همیشه تصورم این بود که همه جا دانشگاهها رو می اندازند تو حصار اما اینجا نه دری هست نه دیواری . همه می تونند راحت وارد کمپس بشن یا حتی برن سر کلاسها بشینن. بر عکس دانشگاههای خودمون که هر بار دربانه زل می زد به آدم و مترصد فرصتی بود که مچ بگیره که آهان کارت دانشجویی همراهت نیست پس ورود ممنوع!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 5 آبان1388 و ساعت 20:10 |
یکی از دوستان دوره دانشجوییم در کارشناسی که خیلی دختر ناز و مامانی و مرتب و منظمی بود چندی پیش ازدواج کرد و حدود دو سه ماه پیش هم خبر بارداریشو بهم داد خیلی خوشحال شدم که داره مامان می شه. ماه اسفند قراره نی نیش دنیا بیاد که دعا می کنم سالم و صالح باشه. 

می دونین کم کم صدای مامانم داره برا نی نی در می آید . هر بار که باهاش صحبت می کنم می گه چه خبر وقتی آنروز بهش گفتم یک کم چاق شدم زودی اولین چیزی که به ذهنش رسید نی نی بود. اما مگه می شه با این اوضاع و شرایط یک نی نی هم بیاد . مگه زندگی بدون نی نی چه کم داره؟ البته که کم داره که همون نی نی هست. اما باید بر احساسات غلبه کرد، حس لطیف مادریو این الفاظ شاعرانه و دلفریبانه مال زمانی هست که شرایطش هم باشه وگرنه وقتی نی نی بیاد ماورای مخارج که به قول قدیمیها انکه دندان دهد نان دهد و مال 1000 سال پیش بود و نه حالا، وقت می خواهد و نمیشه به نی نی بگی که بشین یک گوشه من کار دارم امتحان دارم پروژه باید تحویل بدهم ... . هنوز وقتش نیست. همسری هم که دیگه بدتر اصلا حرفشو نزن پیشش. 

اما از یک طرف هم دارم دهه سوم زندگی رو شروع می کنم که خیلی خطری است. خودم هم موندم چی درست هست؟ 

+ نوشته شده توسط الهام در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت 2:28 |
امروز همسری که سرما خورده بود موند خونه. در حین اینکه داشتم آشپزی می کردم و واقعا یک آش خوشمزه برای همسر جون می پختم صدای های بچگونه ای از خودم در می آوردم. (این هم یکی از تفریحات منه که شخصیت کارتونی بشم) به همسری گفتم من بچه خوبی هستم او هم گفت آره بچه خوبی هستی همه مشقهاتو نوشتی و درسهاتو خوندی! یاد دوران بچگی افتادم چرا همه معیارهای یک بچه خوب خوب درس خوندنش بود و هست . چرا اونقدر این حرف رو تو گوشمون خوندن که من الان هم اگه یک روز درس نخونم احساس عذاب وجدان دارم چرا هنوز هم اضطراب امتحان و دلتنگی های عصر جمعه با من هست چرا کابوس امتحان و سوال و جواب سر کلاس هنوز هم سراغ من می اد گاهی تو خواب می بینم امتحان داشتم ندادم یا یادم رفته یک فصل از کتاب رو بخونم .... چرا تو سیستم آموزشی ما این همه مقایسه بود . یادم می آید این مقایسه خوب و بد از همون مهد کودکمون شروع شده بود. کی خوب هست آن که آروم نشسته کی بد هست آن که داره زیاد سوال می پرسه . چقدر تو سرمون زدن که ساکت باش حرف نزن. تو ابتدایی هم که خوب آن بود که 20 می گرفت آن بد بود که 19 . تو دوران راهنمایی هم که خوبها را رده بندی کرده بودن تو ریاضی و بعد تجربی و آخر سر هم انسانی . آخه این چه معیار انتخابی بود که ما داشتیم. چه بچه های با استعدادی که به خاطر انتخابهای نادرست به بی راهه رفتند. مگه فقط باهوشها ریاضی می خونند مگه ما نیاز به روانشناس و جامعه شناس و حقوقدان نداریم. مگه نه اینکه کل دنیا داره رو مدیریت و اقتصاد سرمایه گذاری می کنه و آن وقت تیزهوشهای ما دارن تو مطبهاشون استامینفن کدیین تجویز می کنن. ؟!!   

+ نوشته شده توسط الهام در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 22:2 |
امروز می خوام این پست رو بگذارم که اگه بعدها دنبال دلیل گشتم اینجا پیداش کنم. امروز یک اتفاقی افتاد که ممکن است سالها بعد 5 سال ، 10 سال دیگه اثرهایی تو زندگی من داشته باشه . نمی دونم امیدوارم که هیچ وقت این اتفاق نیفته و اینها همه اش تراوشات ذهنی من باشه. اما زندگی گذشتگان نشان داده یکجایی این، تو زندگی من خودشو نشون خواهد داد. اینو اینجا می گم تا آمادگی ذهنی داشته باشم. 

+ نوشته شده توسط الهام در جمعه 17 مهر1388 و ساعت 2:2 |
چند روزی است که یک فکر همش افتاده رو سرم و دایم دارم یک موضوعی رو تحلیل می کنم. چند روز پیش همسری امد و گفت بچه ها (منظور همکلاسی های دختر ایرانی همسرم) امشب قراره برن مهمونی یکی دیگه از بچه ها که به اصطلاح فارغ التحصیل شده و برای خودش مهمونی (بخونین پارتی) گرفته . اولش ناراحت شدم که چرا ما رو دعوت نکردن یا چرا ما ارتباطامون اینهمه محدود است. (توضیح اینکه تنها دوستانی که پارسال داشتیم زوجی دوست داشتنی بودند که امسال برای ادامه تحصیلات به کشور دیگه ای رفتن و تقریبا بعد رفتن آنها ما تنها شدیم) . اما دیشب که عکسهای این پارتی رو دیدم خوشحال شدم که آنجا نبودیم. دیشب هم کلی با همسری سر این موضوع اختلاط کردیم. که هر کسی یک زاویه دید خاص خودش رو داره و براش یک چیزی ارزش هست. و حاضر است به خاطر ان هر کاری رو بکنه. نمیدونم چرا بعضی از ماها تا پامونو می گذاریم بیرون یک چیز دیگه می شیم. کلا شکل شخصیتیمون عوض می شه میریم تو یک غالب دیگه . مثلا نه شبیه این ملت می شیم نه خودمون. این وسط گیر می کنیم. مثلا همین مهمونی ها اگه خود ملت اینها پارتی بگیرن و الکل 5، 6 در صد یا حالا زیادش تا 20 در صد بنوشند ما می ریم سراغ نهایتش 40 درصد تا خودمونو بکشیم تا بعدش تو مترو بشیم انگشت نما تا بعضی از دوستان که کمی حالشون بهتره مارو از وسط جمع کنن. حتی حاضریم کلی هم پول بابت این درصد بالا بدیم (اینجا دولت کنترل شدید روی این موضوع داره و الکل بسیار گران است) . یا یک نمونه دیگه که خیلی هم با مزه است حجاب. کلا ما می زنیم به حد نهایت اگه مردم اینجا راحتند و هر جور دلشان می خواهند می پوشند ما دوست داریم نیمه لخت بشیم. نمی دونم شاید شخصیت ما دو گانه شده. ولی اینو می دونم که افراط تو هیچ زمینه ای صحیح نیست .  

+ نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه 15 مهر1388 و ساعت 1:14 |
امروز شش اکتبر برای اولین بار در یک کنفرانس بین المللی شرکت کردم و شاهد ارایه یک مطلب علمی بودم که جایزه نوبل را نصیب خود کرده بود. برایم بسیار هیجان انگیز بود که در بین بزرگان علم باشم و شاهد سوال و پاسخ آنها. امیدوارم بتوانم  ماه دسامبر به دیدن اهدا جایزه به خود اشخاص بروم . حالا می گویند آرزو بر جوانان عیب نیست. 

+ نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه 15 مهر1388 و ساعت 1:7 |
دیروز که از خواب بلند شدم دیدم روی زمین را لایه ای از یخ پوشانده است. هوا سرد و ابری بود . حسابی غافلگیر شدیم. مجبور شدیم سراغ چمدان برویم و لباسهای گرم را در آوریم. همسری که با پوشیدن تی شرت تا آن زمان نمی خواست قبول کنه که هوا داره سرد می شه و زمستان در راه است حالا مجبور شد یکدفعه تی شرت را با کاپشن عوض کنه.  

عصر که داشتم از سالن ورزش بر می گشتم خونه یک پرنده رو دیدم که رو زمین افتاده بود طفلک اونم غافلگیر شده بود و دیشب یخ بسته بود. 

خلاصه رفت روزگار خوش سبکی و حالا باید دو تا دو تا شلوار بپوشیم و چند تا پلور و کت سنگین و کلاه و شال و دستکش . یادم می افته یک جوری می شم غصه ام می گیره. از همه بدتر روزهای کوتاه و عصرهای دلگیر با صدای قارقار کلاغهاست. 

پ.ن: امروز یک پیتزای حسابی پختم. خمیرش خیلی خوب در آمد . یک دستور خمیر جدید از اینترنت پیدا کردم خیلی خوبه. تازه یک چیز دیگه کشف کردم که اگه تو مواد پیتزا سیر و بادمجان اضافه کنی خیلی خوشمزه می شه. حسابی نهار خوردیم و یک دل سیر آخر هفته ای خوابیدیم. مخصوصا تو هوا ابری و سرد زیر لحاف بهترین جای دنیا می شه که بخزی توش. بعدشم تا الان داشتم سر یک مساله کلنجار می رفتم حسابی مغزم خالی شده. بهم اثبات می شه که دیگه ان مغز چند سال پیش رو ندارم. داره کم کم تهی می شه. 

پ.ن 2: شکر خدا ما داریم عقب عقب می ریم بجای جلو رفتن . تنها وسیله ارتباط من با مامانم چت بود که الحمدالله پکیده. عصر می خواستیم دو کلمه حرف بزنیم که صد بار قطع و وصل شد حوصله ان بنده خدا هم سر رفت. تایپ هم که از حوصله ایشان خارج هست. 

خدایا تمام پدر و مادر ها رو برای بچه هاشون حفظ کن. چفدر ما بچه ها باعث عذاب پدر و مادر مون هستیم. 

چقدر آنها بخاطر بچه هاشون خودشونو به آب و آتیش می زنن. همه مامانها فداکارند. مخصوصا مامانهای خودمون بیشتر. بچه 50 و 60 ساله هم براشون بچه هستن. مثلا مامان بزرگ من هنوز هم نگران بابامه همش بهش می گه مواظب باش . اینو بخور اینو بپوش .  خدایا چفدر دلم براشون تنگ شده. 

+ نوشته شده توسط الهام در یکشنبه 12 مهر1388 و ساعت 4:28 |